زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها با سر مطهر امام علیهالسلام در شام
پس از تو، جان برادر! چه رنجها که کشیدم چه شهرها که نگشتم، چه کوچهها که ندیدم به سخـتجـانی خود آن قَـدَر نبود گمانم که بیتو، زنده ز دشت بلا، به شام رسیدم چو ماه چارده دیدم، سر تو را به سر نی هـلالوار ز بـار مـصـیبت تـو، خـمـیدم ز تازیانه و طعـن سنان و طعـنـۀ دشمن دگر ز زندگی خویش گشت قطع، امیدم شدم چو وارد بـزم یـزید، بـازوی بـسته هزار مـرتبه مرگ خود از خدا طلـبـیدم هـنـوز بر کـف پـایم، نشان آبله پیداست به راه شـام ز بس از جـفـا پـیـاده دویدم ولی به این همه غم، شاد از آنم، ای شه خوبان! که نقد جان به جهان دادم و غم تو خریدم ازین حکایت جانسوز، «جودیا»! صف محشر به نزد شاه شهیدان، شریک، همچو شهیدم |